این شعرو وقتی شعر مریم حیدر زاده رو خوندم نوشتم.یادش بخیر خیلی ازون وقتا گذشته خالی از لطف نیست که بنویسم شما هم بخونید.
مریم نشد قصر بسازه
اما من اونو میسازم
توی دلم برای تو
با رگو خونم میسازم
بعدش درو میبندمو
نمیزارم هیچجا بری
حتی اگه با بدیات
رگای اونو ببری
فقط یه راه داری واسه
رهایی از بند دلم
اونم اینه:دعا بکن
من واسه عشقت بمیرم
مریم نشد قصر بسازه
اما من اونو میسازم
توی دلم برای تو
با رگو خونم میسازم
بعدش درو میبندمو
نمیزارم هیچجا بری
حتی اگه با بدیات
رگای اونو ببری
فقط یه راه داری واسه
رهایی از بند دلم
اونم اینه:دعا بکن
من واسه عشقت بمیرم